![]() |
![]() |
|
|
لب آبي گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب : ( من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشيار است ! نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه . چه كسي پشت درختان است ! هيچ، مي چرد گاوي در كرد . ظهر تابستان است . سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است . سايه هايي بي لك ، گوشه اي روشن و پاك كودكان احساس! جاي بازي اينجاست . زندگي خالي نيست : مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست . آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد . *** در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه . دورها آوايي است، كه مرا مي خواند |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:20 توسط غلامرضا ساری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غلامرضاساری دبیر اموزش وپرورش
|
|
RSS
|